به نامش به یادش در پناهش
این روزها که می گذرد دل از همیشه تنهاتر است... از همیشه تشنه تر! تشنه ی نگاهت... تاب ندیدنت را ندارم تاب نبودنت را... نمی آیی امّا دل زیباتر از همیشه صدایت می زند. نمی آیی امّا جان مشتاق تر از همیشه در آغوشت می کشد. نمی آیی امّا چشم می داند که روزی تو را خواهد دید. نمی آیی امّا زمان می داند که نوازش حضورت را تجربه خواهد کرد. نمی آیی امّا جهانی منتظِر توست ای دوست داشتنی ترین منتظَر... ای صاحب جمعه های انتظار... ای یوسف گمگشته ی زهرا(س)... مارال رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند ... ما خانه به دوشان غم فاطمه ایم محتاج عطا و کرم فاطمه ایم یک عمر اگر زغم بسوزیم کم است ما سوخته ی عمر کم فاطمه ایم مدینه در انتظار وقوع فاجعه ای سترگ بود و پیامبر در انتظار تحقق وعده ای الهی. او اینک در آستانه مرگ ایستاده است، کسان و بستگانس همه گرداگرد او، ملتهب و در تاب و تب. دخت یگانه اش اما از همه بی تابتر. افول ستاره های اشک بر آسمان گونه زهرا(س) تنها صحنه دلخراشی بود که بیش از هر چیزجان پیامبر(ص) را می آزرد. براستی چه سخت وغم انگیزاست که کسی پاره ای از وجودش را، میوه دلش را، غرق در طوفان اشک و اه ببیند و طاقت بیاورد. او اگر لب فرو می بست و به اشاره و ایمایی فلب دختر را آرام نمی ساخت بیم آن بود که مرغ روح از سینه زهرا به آسمان پر کشد. پس باید چیزی بگوید تا خود و دختر را از این رنج جانگزا برهاند. سخن که به اینجا رسید پیامبر پرده از رازی گشود که چون مرهمی تسلی بخش، دریای متلاطم جان فاطمه را به ساحل آرامش برد. به سختی سر مبارکش را به سوی فاطمه چرخاند و با اشاره چشم او را نزد خود فرا خواند. با آستین محبت سیلاب اشک را از گوشه چشمان فاطمه سترد. آنگاه فرمود: - نور چشم پدر! پاره جگرم! این همه بی قراری برای چیست؟ این گریه ها عاقبت تو را خواهد کشت. بیش از این بر جگر سوخته پدر آتش نزن! آیا برای چیزی گریه می کنی که از آن گریزی نیست؟ فاطمه اما در میان گریه و بغض پاسخ داد: -پدر!چگونه چیزی را از من می خواهی که از داشتن آن ناتوانم؟! من چگونه می توانم باری را بر دوش کشم که کوهها از برداشتن آن ناتوانند؟! نه پدر! این را از من مخواه! سخن که به اینجا رسید پیامبر پرده از رازی گشود که چون مرهمی تسلی بخش، دریای متلاطم جان فاطمه را به ساحل آرامش برد. پس از آن، نگاه حاضران بود که با تعجب به هم گره می خورد. خدایا! پیامبر مگر چه گفت که این چنین فاطمه را آرام کرد. او مهر از سر کدام راز برگرفت که چون آبی خنک بر کویر سوزان دل فاطمه بارید؟ آری! آنچه آن روز از گلوی پیامبر بر گوش فاطمه تراوید وعده دیداری دوباره بود. گفته بود تو زودتر از دیگران به آغوش پدر باز خواهی گشت... ... روزها از پی هم می گذشتند و فاطمه همچنان وعده پدر را انتظار می کشید. اما بالاخره آن روز هولناک رفته رفته از راه رسید... او اگر لب فرو می بست و به اشاره و ایمایی فلب دختر را آرام نمی ساخت بیم آن بود که مرغ روح از سینه زهرا به آسمان پر کشد. ...امروزهفتاد و پنج روز است که از آن ماجرای وفات پدر می گذرد. بانو از صبح فرموده بود تا ندیمه اش، اسماء بنت عمیس، بسترش را بر وسط اتاق بگستراند. فرزندانش را یکایک بوسید و برای آخرین بار موهایشان را خود آراست. افسوس که چه زود گمان بچه ها که می پنداشتند مادر بهبود یافته است فرو ریخت. از همه دلخراشتر لحظه وداع فاطمه با علی بود. خدایا، علی با فقدان فاطمه چگونه سر کند؟ این همه بارمصیبت و رنج را کجا برد؟ سنگینی بار این فراق شانه های کوه علی را فرو خواهد شکست. اما مگر کسی را یارای آن است که در برابر مشیت الهی بایستد! او قضای خویش را پیش خواهد برد. دم دمای غروب بود که فرشته مرگ، درب خانه علی را کوبید. و ازاین پس علی بود و تنهایی! شب بود و یک سینه فریاد مولا بر حلقوم چاه! از پشت نقابمان عیان کن ما را آیینه ی عبرت جهان کن ما را اینک همه ادعای یاری داریم این جمعه بیا و امتحان کن ما را به نام بهترینم کم می نویسم....آره اما دلم گرفته باید بنویسم.....چقدر زود همه چی رنگ دنیا رو گرفت.....چه قدر راحت شبهای مکه و مدینه از یاد رفت.........اما امشب حال و هوای اون شبای به یاد موندنی وجودم رو فرا گرفته...................................... دلم گرفته ای دوست هوای گریه دارد خدایا منو میبینی ......و شنواترینی ..........دلتنگی منو میبینی............خدای من خیلی آرزوی اومدن رو نداشتم اما اومدم..............خدای من اومدم خونه ی خودت جایی که آرزوی همه بوده و هست........خدای من اومدم و فقط و فقط از تو بندگی خواستم خیلی حرف راحتی هست اما بندگی یعنی چشم گفتن به بهترینت.............خدای من بهترینم...... ......می خوام که مال خودت باشم میخوام که تحت امر تو باشم..................می خوام که چشم بگم............می خوام که دلم راضی باشه به رضای تو........................رضا چقدر کلمه ی قشنگیه چقدر قشنگه بدونی و درک کنی یکی واست بهترینا رو چیده یکی واست بهترین حالاتو در نظر گرفته ............خدای من ..................به من نگاه کن...................نگاه کن................قلبم ...............روحم...........وجودم ................ همه ی هستی ام مال توست ........ هیچی هیچی از من نیست..................خدایا قلبم ....................وجودم رو سرشار از حضور خودت کن.........................فقط خودت هیچی دیگه نمی خوام...... بهترینم
سوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقت ظهورت؟ اگر تو آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم دعایم کن دوباره جان بگیرم بیایم در حضور تو بمیرم طواف عشق شاه راهت سبز شد،اذن دخولم می دهی آه الله اکبر ،این شور وصف ناشدنی قسم به حجر اسماعیل که بنده نوازی می کنی می چرخم و می نوشم از این جام چه مست شدنی به پرده خانه ات قسم سیاه رویم در مطافت به این امید می زنم چرخ که سپیدم کنی باید نماز کنم پشت مقام پیمبری الحمد الله اشهد ان محمد که تو سروری باید به صفا روم سعی کنم،سعی هاجری که کودک درونم تشنه است چه دست و پا زدنی آخر روم به مروه و تقصیر می کنم دیگر قصور نکنم در ساحت ازلی با سجده آمدم به خانه ات و با سجده روم شاید به مهر روزی دوباره مهمانم کنی نگاه اول به کعبه سرم به سجده و انتظار تمام نا شدنی وای خدای من این تویی که مهمانم می کنی چه ساده درازای یک نگاه پاک و ماندنی هزار مرتبه مرا از خجالت آب می کنی به خاطر تو تا همیشه با دنیا غریبه ام تو کمتر از غریبه ای مرا حساب نکنی دستم بگیر که سخت محتاج محبت توام یاد کن به کعبه ات سوگند رهایم نکنی




.jpg)

| Design By : Night Skin |





