به نامش به یادش در پناهش
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است چرا کل به کلستان نرسیده است و هنوز غم عشق به پایان نرسیده است بگو حافظ دلخسته ز شیرازبیاید بنویسد که هنوز هم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است عصر این جمعه دلگیر وجود تو در کنار دل هر بیدل آشفته شود حس تو کجایی گل نرگس کودک زم زمه کرد: خدایا با من حرف بزن. براي تو مينويسم ، براي تو كه قاصدكهاي دلم را هر جمعه به سويت ميفرستم، اما آن هنگام كه حرير قرمز رنگ غروب در آسمان پرسه ميزند، بيخبر برميگردند... مثل هميشه. براي توآن لحظه که پروندهام را ميگشايي سيلي از اشك صورت ماه گونه ات را نقرهاي رنگ ميكند، صداي شكسته شدنِ قلبت را شنيدم آن موقع كه زير لب گفتي: تو ديگر چرا؟ اما باز من بيتوجه.... براي تو كه موقع غفلت نگاهم ميكني... براي تو كه هنگام بيقراري دستان پرمهرت را روي سينهام ميگذاري و دل طوفانيام را آرامش ميدهي. براي تو كه هنگام سياهي شب در نماز مرا دعا ميكني با تمام زشتيهايم... براي تو كه موقع معصيت نگاهت را به چشمانم ميدوزي و من پشيمان از... براي تو كه همچون ساقي پياله مستي را به دستم ميدهي و اين عطشزده را سيراب ميكني. براي تو كه وجودت از نور و قلبت از آسمان و چشمانت همچون زهراست. براي تو كه هنگام صبح موقع دعاي عهد كنارم مينشيني و با العجل العجل دستانت را بلند ميكني و آمين... براي تو كه هرگاه اشتباه ميكنم چشمان زهراييت را به آسمان ميدوزي و ميگويي خدايا او را به من ببخش...! براي تو كه هر شب جمعه عطر سيب كربلا را به مشام عاشقان ميرساني. براي تو كه قفل دلم را با نگاهي باز كردي و مهمان وجودم شدي. براي تو كه ميداني بيقراريهايم از چيست؟ و براي چه غمگينم! براي تو كه از درونم آگاهي و آنرا تسخير كردهاي. براي تو كه مونس تنهايي و شبهاي بيروحم هستي. يادت هست..... من نيز خوب بخاطر دارم؟ براي تو كه مرا مي بخشي بخاطر تمام نادانيها و اشتباهاتم. و براي تو كه روزي خواهي آمد از سرزمين نور و عاشقان را مزد انتظار ميدهي. پس بپذير هذه القليل روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران تا از دلم بشویی غمهای روزگاران ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم ای سایه سار ظهر گرم و بی ترحم جز سایه دستان تو جایی نداریم که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم اللهم عجل الولیک الفرج
روز میلاد ولی خدا مبارک 

پدرم روزت مبارک


و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک شنید
او فریاد زد خدایــــآ ! با من حرف بزن
صدای آسمتن غرومبا آمد
اما کودک گوش نکرد
اما به دو ر و برش نگاه کرد وگفت:
خدایا بگذار تو را ببینم!
ستاره ای درخشید اما کودک ندید
ا فریاد کشید خدایا! معجزه کن
نوزادی چشم به جهان گشود اما کودک نفهمید
او از سر نا امیدی گریه سر داد؟
خدایا به من دست بزن ! بگذار ببینم کجایی
خدا پایین اومد و بر سر کودک دستی کشید
اما کودک دنبال یک پروانه کرد
او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد
| Design By : Night Skin |








