به نامش به یادش در پناهش
درباره ی خدا پرسیدند.درباره ی آن که چگونه می توان خدا را بدست آورد .پیرمرد گفت:خدا هر روز چیزی به شما می دهد.تا شما را از سر خویش باز کند تا خود را به شما ندهد.اما شما به هیچ هیچ هیچ چیز مشغول نشوید ...بروید و با خدا مصر باشید و از او تنها خودش را بخواهید و تنها با خودش خرسند شوید .پیرمرد این را گفت و خاموش شد و جوانمردان رفتند....... گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» ... گفتم:«مثل هفته قبل ... هنوز به سیصد تا هم نرسیده». غمی روی چهره اش نشست. گفت: «یاران من کی کامل می شوند...» به قلم محمد مبینی حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود با سلام خدمت فرشته های خوب بی مقدمه دلم گرفته است می شود کمی برای من دعا کنید یا اگر خدا اجازه می دهد یکمی به جای من خدا خدا کنید؟ راستی فرشته ها سلامتید حال من که هیچ خوب نیست جانماز سبز من دوباره گم شده رد پای روشن ستاره گم شده خوش به حالتان فرشته ها هر کجا که خواستید می پرید روی باد روی ابر آسمان هم از شما همیشه راضی است می روید بی گناه بی گناه بی گناه راستی به من نگفته اید آن طرف کنار لحظه های دور دست روزهای آسمان چه شکلی است؟ کاش می شد ای فرشته ها راه خانه ی ستاره را به من نشان دهید یا که از فراز قله های نور دستی از دعا برای من تکان دهید راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است او مسافر است می رود به شهر آفتاب گرچه راه آفتاب بسته است کاشکی نمازهای صبح من قضا نمی شدند دست های من هیچ وقت از آسمان جدا نمی شدند ای فرشته ها به دست های من کمک کنید دست های کوچکی که اشتباه می کنند یا به قول مادرم گناه می کنند بگذریم.... پیچک کنار پنجره نور ماه را مثل نردبان گرفت و رفت آخرش به آسمان رسید یک سبد ستاره چید من ولی هنوز هم چقدر کوچکم ماه مثل سیب روشنی روی شاخه های دور نشسته است حیف که برای چیدنش نردبان من شکسته است ای فرشته ها که تا همیشه روشنید یک چراغ هم برای من بیاورید ای فرشته ها ای که دل به مهر های نور بسته اید ای که پای غصه های من نشسته اید حرف های من هنز نا تمام مانده است هیچ کس ولی شعرهای دفتر مرا نخوانده است با وجود این بیش از این مزاحم شما نمی شوم پس خدا همیشه حافظ شما ای فرشته ها فرشته ها فرشته ها عرفان نظر آهاری


تو را زهرا میگویم که خورشید وار بر وسیع ترین افق آسمان میدرخشی بی آنکه غروبی برای تو باشد..
تو را مبارکه میسرایم که آوازه برکت و کرامتت موج وار اقیانوس هفت اسمان را به تلاطم می آورد.
تو را راضیه میخوانم که میان موج مصیبت ها و سختی ها ایستاده ای و قایق زندگیت همواره بر راستای رضای پروردگارت حرکت کرد.اگر چه راه جزیره ای که تو به سویش می رفتی موج خیز بود و طوفان زا اما زورق تو محکمتر از آن بود که تن به خشم دریای قهر بسپارد .
مرضیه میگویمت بانو!
که زیستن تو ، سکوت و سخن تو، ایستادن و نشستن تو ، همه همان بود که خدایت خواسته بود.
تو را طاهره مینامم که ناب تر از شبنم های صبحگاهی بر گلبرگ های تاریخ نشسته ای و پاک تر از همه بوستان های بهشت و زلال تر از کوثری. چگونه زبان با واژه های محمدود وجود بی انتهای تو را بسراید؟ببخش بانو که بضاعتم اندک است و معرفتم محدود .امشب به وعده گاه نخستین باز میگردی.آنجا پدر به اشتیاق در انتظار توست و ملائک بهشت را به نام تو آذین بسته اند .اما بانو اینجا علی که داغ تو ذالفقار صبرش را شکسته است هر صبح انتظار ابن ملجم را میکشد.
رفتی اما ز تو منظومه غم بر جا ماند
با دل خسته و بشکسته علی تنها ماند.
و در آخر به نیابت از همه عاشقان زهرا:
خدایا! خداوندا!یادگار فاطمه (س)را بر ما برسان تا عقده ای که به طول تاریخ مظلومیت شیعه بر صفحه دل عاشقان فاطمه داغی دردناک حک کرده التیام بخشد.آمین

| Design By : Night Skin |



