تبليغاتX
به نامش به یادش در پناهش


به نامش به یادش در پناهش

بدترین لحظات زندگی تو کسی می سازه که بهترین لحظات عمرش ساختی
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 13:40 توسط گل نرگس| |

اگر انسانها خود را بشناسند خدا را شناخته اند.
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 15:24 توسط گل نرگس| |

اگر انسانها خود را بشناسند خدا را شناخته اند.
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 15:24 توسط گل نرگس| |

اگر انسانها خود را بشناسند خدا را شناخته اند.
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 15:22 توسط گل نرگس| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 3:12 توسط گل نرگس| |

الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم .

الهي، اگر از من پرسند كيستي، چه گويم؟

الهي، به سوي تو آمدم، به حق خودت مرا به من بر مگردان !

الهي، شكرت كه فهميدم كه نفهميدم .

الهي، خوشا آنان كه در جواني شكسته شدند، كه پيري خود شكستگي است !

الهي، آن را عشق نيست ارزش چيست؟

الهي، چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت، و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت .

الهي، در اهم و همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده!

                                                         قسمتي از الهي نامه ي آية الله حسن زاده آملي

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 4:29 توسط گل نرگس| |

... و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست

مرگ وارونه ي يك زنجره است.

مرگ در ذهن اتاقي جاري است.

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.

مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان

مرگ در حجره ي سرخ گلو مي خواند.

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.

مرگ گاهي ريحان مي چيند.

مرگ گاهي ودكا مي نوشد.

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد.

و همه مي دانيم :

ريه هاي لذت، پر اكسيژن مرگ است.

در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.....

                                                                   سهراب سپهري

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 4:20 توسط گل نرگس| |

سلام : هلول اين ماه قشنگ و با بركت رو به همتون تبريك ميگم . از خدا مي خوام كه توفيق درك اين ماه رو

به همه ي ما بده. تنها حرفي كه ميشه گفت اينه كه تا مي تونيد از اين ماه زيبا استفاده كنيد، مخصوصا از

سحرهاي قشنگ و لحظه هاي افطارش. و مهمترين دعا كه همون رسيدن يار مهربونه رو از خدا بخوايم.  

    التماس دعا

 يا عفو يا غافر يا غفار

اي مُلك تو به دوام و صنع تو از قديم. اي بي نياز مطلق و فارغ از نديم.

اي خداي من رخصتم دادي كه تسبيح تو گويم و راه تو پويم و سرّ تو جويم، دل با تو دارم و غير، از دل

بشويم. خود را به تو سپارم و سر از خاك گذارم و راه توبه گزينم و بر خوان مغفرت نشينم.

آه من كيم؟ من كه زنداني نفسم، اسير تخيلم، دوزخ تجملم، وامانده راهم، خالي از آهم، بسته به زنجير

گناهم، بي پشت و پناهم، آفت زده خزانم، شرمنده آنم كه از خويشم نهانم. با اين همه روزنه اي از دور

مي بينم كه سرور اميد مي سرايد و زنگ از دل مي زدايد و آيه لا تَاْيئسُوا مي خواند خداي را يغفر الذنوب

 جميعا مي داند، مي گويد كه نااميد نباشم اميدوارم، اميدوار دريا دريا كرمم. اما چه كنم كه شرمندگي مرا

خواهد كشت كه گفتي اي فرزند آدم ما شيطان را به خاطر تو از بارگاه عز و جلال خويش رانديم و با هزاران

دهان تو را خوانديم چگونه است كه وي سازش مي كني و با ما ساز خلاف پردازي، به ما دروغ گويي و طريق

 عناد پويي. چه مي خواهي و چه مي جويي؟

اي پسر آدم تو را فرمودم كه دامن از خلق بكش نه دامن خلق بندگي كن و زندگي، تقديس ما كن و قديس

 خلق شو، محرم شو تا به حريم و قرب ما راه يابي، خيال كبريايي از سر بدر كن و از رطب و يابس دنيا حذر

و خود را آماده سفر.بند بند وجودت به تقوا بند و راه خلق مبند.

اي پسر آدم سخن سنجيده گوي و راه عافيت پوي و گرد تعلق از دل روي، كه دريا عميق است و صراط

 دقيق و عمل صالح بهترين رفيق، پس تو را توشه اي بايد كه فردا به كار آيد.

ما تو را دوست داريم و بر تو بهترين ياريم. ملكي فرو فرستادم كه ندا ده: هل من تائب ؟ آيا كسي هست

كه با خداي خويش دوستي كند تا خدا بهترين يار او باشد؟ اما هيچ كس نرا جواب نگفتي و دعوتم اجابت

 نكردي. بيا و از غير جدا شو اي بي صفا! با صفا شو! اي بي وفا! با وفا شو.

اي خداي من! حديث ضعف آدمي نه دفتري بندد و نه عقده اي گشايد راه ديگري بايد كه اين غصه سر

 آيد. دُري كه صفتي داود را گفتي كه" اَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ اَلْخَلْقَ لِكَيْ اُعْرَفَ". سر خلقت را محبت

آوردي و خوش آوردي كه خود حبيب و محبوبي طبيب و مطلوبي اي خداي! من خوبي.

از عملم ترسان و از جزاي لرزان و اشك ندامت ريزان، قيامتم قائم و حزنم دائم. عملم تباه و نامه ام سياه.

 الهي سرم را فهم و فهمم را صدق و صدقم را اخلاص ده، بصرم را نور و بصيرتم را ثبات مرحمت فرما

آمين يا رب العالمين.             

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 14:6 توسط گل نرگس| |

و اما ادامه ي متن يادداشت هاي شهيد مصطفي چمران

22 آوريل 1975، لبنان

بغض حلقومم را فرا گرفته است، مي خواهـم بگريم. مـي خواهم فرياد بكشم. مي خواهم به دريا   بگريزم

و مي خواهم به آسمان پناه ببرم. اشك بر رخساره زردم فرو مي چـكد. آن را پاك مي كنم تا ديگران نبينند،

 به گوشه اي مي گريزم تا كسي متوجه نشود... .

چند ساعتي سوختم و در شور و هيجاني خدايي غوطـه خـوردم. قلبم باز شده بود، احساس مي كردم كه از

دنيا و ما فيها قدم فراتر گذاشته ام، همه را و همه چيز را ترك كرده ام، فقـط با روح سر و كـار دارم، فقـط

 خداي بـزرگ را پـرستش مي كنم... .

راستي عبادت چيست؟ جـز آن كـه روح را تعالي دهد؟ و آن احساس نا گفتني را در دل آدمي ايجاد كند؟

 احساسي كه در آن تمام ذرات وجودت به ارتعاش در مي آيد، جسم مي سوزد، قلب مي جوشد، اشك فرو

 مي ريزد، روح به پرواز در مي آيد و جز خدا نمي بيند و نمي خواهد... اين احساس عرفاني، كه از اعماق

 وجود آدمي مي جوشد و به سوي ابديت خدا به پرواز در مي آيد، عبادت خوانده مي شود... .

اي خداي بزرگ! من چند ساعتي تو را عبادت مي كردم و عبادت عجيبي بود! عبادتي كه از تلاقي غم با

غمي ديگر به وجودآمده بود. آن جا كه دنياي تنهايي، با موجودي تنها برخورد مي كرد، آن جا كه من ،

خداوند عشق لقب داشتم با فرشته اي برخورد كردم كه سراپاي وجودش عشق بود... .

خدايا چه دنيايي خلق كرده اي! چه آسمان هاي بلند، چه گل هاي رنگارنگ، چه درياها، چه كوه ها،

صحراها، جنگل ها، چه دل هاي شكسته اي، چه روح هاي پژمرده اي، چه دردهاي كشنده اي، چه عشق ها،

چه فداكاري ها، چه اشك ها و چه حرمان ها... .

عجيب آن كه، بزرگي و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادي، جهان را بدون درد و ناله و

 حرمان نمي خواهي. ما همه عشاق وجود توييم كه دل سوخته و دست و پا شكسته به سويت مي آييم. تو،

 ما را در آتش غم سوزاندي و خميره خاكي ما را با كيمياي عشق، به روحي فوق زمين و آسمان ها مبدل

كردي كه جز تو نمي خواهد و جز تو نمي پرستد.

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 5:47 توسط گل نرگس| |

او خواهد آمد    

پس ما را از ايشان (شيعيان) دور نمـي دارد مگـر آنچه از كردارهـاي نا پسند آنان كه به ما مي رسد

 ما را خو شايند نيست.                                                                            

 حضرت مهدي "عج"         

قلم برروي صفحات كاغذ مي لغزد و گويي توان نوشتن ندارد چرا كه مي دانم او خواهد آمد، چطور

 بگويم! يقين دارم، حتي زمان آمدنش را مي توانم حدس بزنم اما چه بگويم از خودم. كه مي دانم

 او منجي بشريت است، مي دانم او بهترين است، مي دانم از خاندان پاك پيامبر اعظم "ص" است

، اوست اسلام ناب محمدي"ص"، اوست مدافع شيعه، او مهربان است، او بسيار دوست داشتني

است و اما نيز مي دانم مقصر كيست ، چرا نمي آيد، چرا دير شده، چرا مظلوم كشته مي شود و چرا

 ظالم مي تواند ظلم كند.

بله، اگر بگويم خود من، خود تو، خود ما مقصريم شايد ناراحت و عصباني شوي ، ولي دوستانه

 مي گويم همين طور است. او بزودي خواهد آمد اگر.... ما بدانيم چطور مطيع ولايت باشيم، بدون

 چون وچرا، بدون ترديد، بدون شبحه، فقط كافي است دقيق هل من ناصرا ينصرني امام حسين"ع" را

 پيدا كنيم . پس بياييد دست به دست هم دهيم با دعا براي فرج و ياري خداوند منان تا او بيايد تا

 زمين سراسر بانك لا اله الا الله باشد و بس.

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 5:38 توسط گل نرگس| |

متن نيايش هاي شهيد مصطفي چمران

هنوز به استقبال خدا نرفته ام،1976 لبنان

هنوز مي ترسم كه خداي بزرگ را رو در رو ملاقات كنم و مي ترسم كه به خانه اش قدم بگذارم. هنوز خود را

آماده پذيرش مطلق او نمـي بينم و هنـوز در گوشـه هاي دلـم خواهـش هاي پست مـادي وجود دارد. هنوز

 زيبا رويان دلم را تكان مي دهند و هنوز دلم در گرو مهـر همسرم مي لرزد، هنوز ياد دردناك كودكان فرشته صفتم، روح مرا سراپا مملو از درد و انـدوه مي كند. هـنوز دست از حيات نشسته ام و هنوز جهان را سه طلاقه

 نكرده ام. هنوز مهر زندگي در عروقم مـي دود و هنوز از همـه چيز به طـور كلي نـا اميد نشده ام. هنوز قلب و

 روح خود را يكسره هنوز مي ترسم كه خداي بزرگ را رو در رو ملاقات كنـم و مـي ترسم كه به خانه اش

قدم بگـذارم. هنوز خود را وقف خدا نكرده ام... .

او هميشه آماده است كه مرا در هر كجا و در هر شرايطـي ملاقات كند. امـا اين منم كه خود را شايسته

ملاقاتش نمي بينم. از ترس و كوچكي خودم شرم مي كنم، از او مي گريزم.

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 5:26 توسط گل نرگس| |


Design By : Night Skin